أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

392

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

پس « 1 » سلّه پر كردمى و بر سر نهادمى تا پيش ملك برم . مرغان از هوا درآمدندى و آن نان از سر من در ربودندى « 2 » . پس گفتند : « نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ . » « 1 - » چون خواب عرضه كردند يوسف را باحسان بستودند . « 3 » گروهى گفتند « 4 » : احسان وى آن بود كى بيماران را تعهّد كردى ، و غمگنان را غم‌گسارى كردى « 5 » ، كما تقدّم . و قيل « 6 » احسان وى آن بود كى در پيش زندانيان خدمت كردى ، و سفره نهادى و در وقت دست شستن آب دادى ، و قراضهاى سفره برگرفتى « 7 » و ازو آب‌كامه ساختى از براى نان خورش زندانيان . و اول كسى كى آب‌كامه ساخت يوسف بود . قصه : يوسف دانست كى يكى را از خواب محنت آيد ، و يكى را راحت آيد . نخواست كى در روى ايشان بگويد كى خداوند محنت اندوهگين شود . پس « 8 » خود را به سخن ديگر مشغول كرد « 9 » ، « لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ . » « 2 - » لطيفه : ايشان يوسف را نيكوكار گفتند ، يوسف از طبع خود روا نداشت كى در روى ايشان بدى گويد . ملك تعالى خود را نيكوكار گفت ، از كرم « 10 » كى روا دارد كى با مؤمنان بدى كند . قصه : گفته‌اند كى يوسف گفت : من تأويل « 11 » اين خواب دانم و لكن نگويم ، باشد كى يكى را از شما دشخوار آيد ، و آنچ من گويم راست گويم . گفتند : بچه دليل كى تو راست گويى ؟ گفت : آنك « 12 » فردا هر يكى « 13 » را به زندان چه خبر آيد « 14 » و طعامها چند آرند و خوردنى از چند گونه آرند « 15 » . هزار و چهارصد كس

--> ( 1 ) - + سه ( 2 ) - بربودندى ( 3 ) - + گويند ( 4 ) - « گروهى گفتند » ندارد ( 5 ) - + و گروهى گويند ( 6 ) - « كما تقدم و قيل » ندارد ( 7 ) - برداشتى ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + قوله تعالى ( 10 ) - + و رحمت خود ( 11 ) - تعبير ( 12 ) - + بگويم ( 13 ) - كس ( 14 ) - آرند ( 15 ) - بود ( 1 - ) سورهء يوسف / 36 ( 2 - ) سورهء يوسف / 37